sweet like gummy bear :)

سلام خوش آمدید

سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۱۳ ب.ظ

شب بود و باران میبارید .
دخترک به ارامی لبه ی تختش نشسته بود و خیره بود به خیابان خالی و خیس که گویا از وجود هر موجود زنده ای پاک بود . فقط صدای باران بود که به پنجره ی اتاق میکوبید گویا میخواست داخل شود و غم را ز وجود دخترک پاک سازد ؛ اما دخترک خسته تر از این حرف ها بود . او دیگر هیچ احساسی نداشت گویا عروسکی متحرک بود که صبح ها نقاب لبخند میزد . دیگر دخترک درون اینه را نمیشناخت  دخترک درون اینه نیز به همین علت به غم الوده شده بود و ماه ها پیش چمدانش را جمع کرده و از درون اینه رفته بود و حالا دخترک تنها بود و نیاز داشت به هرکس که فقط ذره ای درکش کند . او تنها میخواست که درک شود اما همیشه از ادم ها طرد میشد . قلب شکسته اش درد داشت و دخترک هر روز درد میکشید . احساس میکرد عروسک خیمه شب بازی ای بیش نیست که غم او را حرکت میدهد . همیشه از همین میترسید ، همیشه میترسید غم کنترل همه چیزش را به دست بگیرد اما دختر ضعیف و تنها بود و قلبش بارها شکسته بود. نتوانست انقدر که باید شاد باشد ، غم امد و دنیایش را زیر و رو کرد . روز های اول تمام ساعات روز و شب را میبارید و گونه هایش همیشه از اشک تر بود . انقدر بارید که اشک هایش خشک شدند . خشک سالی به شهر چشمانش امد و دیگر اشکی برای باریدن نداشت و این همه چیز را بدتر میکرد . دیگر عادت کرده بود روی تخت مینشست  و خیره میشد به خیابان . خیابانی که صبح ها پر بود از ادم هایی که هیچ کدامشان را نمیشناخت اما انگار همه ی انها از جهانی دیگر بودند و گویا دختر مایل ها با انان فاصله داشت . انها لبخند به لب داشتند و هیچ کدامشان متوجه دخترکی که تمام روز به انها خیره میشد نمیشدند . گویا دخترک روح بود . هیچ کس هیچ وقت او را نمیدید و این غمش را بیشتر میکرد . برنامه ی شب هایش هم این بود که به خیابان خالی خیره شود و تمام خاطراتش را مرور کند . خاطراتی که همچون خنجری از جنس افسوس درون قلب شکسته اش فرو میرفت و دیگر برای دخترک همه چیز درد داشت . راه التیامی وجود نداشت انگار قرار بود دختر تا ابد درد بکشد و بار غم هایش را همیشه بر روی شانه هایش حمل کند و دخترک شاید از همه چیز خسته بود . میخواست ارام بگیرد دوست داشت دوباره لبخند بزند و ازادانه برای خودش زندگی کند . دوست نداشت برده ای باشد که غم به او فرمان میدهد . دیگر خسته بود شاید برای او دیگر کافی بود . ان شب دخترک چشم هایش را بست و پس از مدت ها به خواب رفت . صبح که بیدار شد ، اتاق از نور افتاب روشن شده بود . دخترک صورتش را اب زد . لیوانی چای ریخت و روبه روی پنجره نشست . مثل هر روز خیابان پر بود از افراد نا اشنا اما گویا چیزی تغییر کرده بود . حسی اشنا دخترک را به خیابان فرا میخواند . کم پیش می امد که دخترک از خانه اش خارج شود اما موهای کوتاه و سیاهش را شانه کرد . پیراهن ابی رنگش را پوشید و کتش را به تن کرد . جلوی اینه ایستاد و پس از ماه ها به صورتش نگاه کرد . انگار تازه متوجه شده بود چشم هایش طوسی و موهایش مشکی است . انگار سال ها بود خودش را ندیده بود . به صورت نا اشنای توی اینه خیره شد . هنوز هم دخترک توی اینه را نمیشناخت اما چیزی در وجودش بود که او را سر ذوق می اورد . مطمئن شد که ظاهرش مرتب و قابل تحمل است . در خانه را باز کرد و از پله های ساختمان پایین رفت . از در ورودی خارج شد و افتاب به صورتش خورد . نقاب لخندش را زد و به راه افتاد . نمیدانست به کجا میرود . دنبال حس اشنا میرفت اما نمیدانست این حس او را به کجا میبرد . نمیتوانست این حس عجیب را بشناسد حتی نمیتوانست کنترلش کند . فقط در خیابان ها راه میرفت و انگار به سمت چیزی کشیده میشد . مثل اهنربا . جلوی پارک مرکزی متوقف شد . ان حس اشنا بیشتر شده بود و قلب شکسته ی دختر دیگر توان ان حس عجیب را نداشت . مثل باری سنگین بود که قلب کوچک و شکسته اش مجبور به تحمل ان بود . جلو تر رفت . به سمت درخت بید بزرگی کشیده میشد . درخت بیدی که سایه ی پهناوری به وجود اورده بود و شاخ و برگ هایش همچون سایه بانی بزرگ بودند. دختر به سمت درخت حرکت کرد . به زیر سایه ی ان رسید و چیزی که دیده بود باعث توقفش شد . زیر درخت دختر درون اینه را دید که با لبخند نگاهش میکرد . دخترک جلو تر رفت . ارام و مطیع بود و برای لحظه ای دردی را در درون قلب شکسته و تهی اش احساس نمیکرد .چشم های را بست ، دست دخترک درون اینه را گرفت و یکی شدند . چشم هایش را باز کرد و نقاب لبخندش را برداشت . دیگر به ان نیازی نداشت زیرا لبخندش بازگشته بود و حالا او دخترک تنهایی نبود . چون برای همیشه خودش را داشت و این بار نمیخواست که دوباره خودش را گم کند . خندید و اشک هایش جاری شدند . و او دوباره خودش بود . خود واقعی اش :) 

پ.ن = بی نقص نیست ولی دوسش دارم :))

 

  • Parsoon :]

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی