نارنگی غمگین

دستای ظریف و برفی رنگت که از سرما همیشه سرخن بوی نارنگی تازه میدن..ولی تو از جنس برفی برای همین زمستونا عطر نارنگی های دستات میمیرن..نارنگی های نارنجی رنگ غمگین، توی اون همه سرما زنده نمیمونن..برای همین زمستونا انگار خودت رو از دست میدی..زیر کپه های پتو مخفی میشی و ماگ شکوفه دارت روز های طولانی گوشه ی میز تحریرت غمگین و غصه دار میشینه تا دستای برفیت لمسش کنن ولی تو انگار میترسی برف دستات شکوفه های ظریف صورتی رنگ رو پر پر کنه..تو انگار میترسی برف سفید وجودت روی دنیای اطرافت بشینه و دنیا رو به یه یخچال قطبی غیر قابل تصور تبدیل کنه اما تو هر سال وقتی با کپه های پتو برای خودت قلعه ی غم میسازی ادم برفی های یخ زده ی بدون لبخند رو یادت میره..ادم برفی های بدون شال گردن..ادم برفی های بدون تو و بعد خورشید با هر طلوع مثل یه قاتل سریالی خشمگین از نداشتن دوست، گونه های ادم برفی بدون لبخند رو بوسه میزنه..ادم برفی از محبت خورشید تنها گرم میشه و خورشید توی گرمای محبت خودش میسوزه بدون اینکه بدونه چقدر پر از دوست داشتنه..و یک ساعت بعد ادم برفی بدون دستای برفی تو اب میشه..ادم برفی دیگه سردش نیست..ادم برفی دیگه نیازی به لبخند نداره..ادم برفی میره..میره تا سال بعد بیاد..ولی تو زمستون بعدی هم زیر قلعه پتویی غم انگیزت میمونی..تو سال بعد هم خودت رو قاتل نارنگی غمگین میدونی..قاتل شکوفه ی صورتی روی ماگ..قاتل درخت بدون برگ حیاط مون..تو خودتو سرزنش میکنی و کاج بزرگ رو به روی خونه مون سبز تر از همیشه منتظر برف دستات میشینه و تو حتی نگاهش نمیکنی..کاج بلند سبز رنگ خم میشه..غم نبودنت اون رو به زانو درمیاره..تو کاج سربلند رو منتظر میذاری..کاج غمگین توی غم نبودن لباس برفیش انقدر گریه میکنه که تبدیل به بید میشه..بید مجنون..کاج دیگه قوی نیست..کاج شکسته..مجنون شده..از دست رفته..و تو زیر کپه های پتویی غم انگیزت گریه میکنی به حال نارنگی غمگینی که نیست..نارنگی غمگینی که بهار برمیگرده..ولی یادت میره که کاج در انتظار دستای برفیت نابود شده و دیگه برنمیگرده..تو یادت میره که کاج کریستال های دستای برفیت رو میپرسته..تو کاج رو یادت میره..تو یادت میره که بلدی با دستای برفیت کریستال درست کنی..تو به حال نارنگی گریه میکنی..به حال نارنگی غمگین..و نارنگی غمگینه چون تو غمگینی..تو همیشه دلیلی برای غمگین بودن پیدا میکنی..دلیلی برای اینکه ثابت کنی همیشه مقصری..نارنگی غمگین برمیگرده و بهار با افتاب پر مهرش دستای برفیت رو بوسه میزنه..و تو مثل ادم برفی اب میشی..برف دستات اب میشه و میره پای درخت حیاط..درخت حیاط سبز سبز سبزه..از سبزی برگای درخت یاد کاج میوفتی اما کاج دیگه اونجا نیست..کاج خوابیده..کاج مجنون شده..کاج رفته..خیلی وقته که از اینجا رفته..دستای ادم برفی بدون لبخند کنار باغچه افتاده..یاد ادم برفی میوفتی..ادم برفی منتظر..ادم برفی خسته..ولی ادم برفی رفته..ادم برفی دیگه سردش نیست..و بعد تو یادت میاد که بلد بودی کریستال درست کنی..بلد بودی با دستات مانع اب شدن بستنی مون بشی..یادت میاد که بلد بودی از برف دستات فرش برفی درست کنی..اما نارنگی غمگین دیگه برگشته..قلعه های پتوییت خراب شدن و دیگه از برف خبری نیست..تو یادت میوفته که وجود داری..یادت میاد که هرچی که باشی این تویی و همه چیز میره تا زمستون بعدی..تا کاج بعدی..و کسی نمیدونه امسال زمستون قراره بمیره؟ یا اینکه دست از سرزنش کردن خودت برمیداری و این بار مردم شهر برفی رو نجات میدی..؟ به هر حال کسی واقعا نمیدونه چی میشه و چه تصمیمی میگیری ولی زمستون مثل همیشه توی ذرات اکلیلی برفش میشینه و منتظر میمونه تا بغلش کنی..تا باهاش یکی بشی..تا شاید یه روز ، یه روز خیلی سرد که به جای گریه کردن برای نارنگی های غمگین صرفا منتظرشون میمونی،همه شون رو از غم، غم بزرگ زمستونیت ،نجات میدی.

+ عنوان چیزی بود که وسط خوندن زیست به ذهنم رسید و همون سبب شد که این متن رو بنویسم

++ کی توی فرجه ی زیست مینویسه وقتی کل سال رو ننوشته ؟ درسته من!

+++ این یکی واقعا برام متن خاصیه و قلبا دوسش دارم

  • Parsoon :]

هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند 

منم خیلی دوستش داشتم=)))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan