HBD OUR GOLDEN MAKNAE

هی.دختر جون دنیای جای عجیبیه نیست؟XD اخه به خودمون نگاه کن یه سال پیش من حتی نمیدونستم توی دنیا ادمی هم اسمت وجود داره و احتمالا تو هم همین بودی ولی حالا ما اینجاییم حتی با اینکه دنیا هنوز همونقدر مزخرف و عجیب غریبه اما خب ما موجوداتی عجیب غریب«و دیوونه قطعا»هنوز اینجاییم.بانمک نیست؟ داریم شنا میکنیم و شنا میکنیم و خب خوشبختانه باید عرض کنم که انگار تو یکی از همه مون بهتر شنا کردن رو بلدی..بهت گفتم که بهت افتخار میکنم؟ اونم خیلی خیلی زیاد ؟ چون اگه بخوایم رپراست باشیم ایم سو پرود اف یو..واقعا نمیدونم بقیه اگه جای تو بودن اصلا ادامه میدادن یا نه ولی این تویی نیست؟ XD به هر حال همون طور که به نظر نمیاد من دوباره اینجام که تبریک تولد بگم و درسته اصلا هم توش خوب نیستمTT اما این برای توئه آروشا.برای تولدته.برای اینه که ۱۶ ساله شدنت رو به خودت و بله صد البته که به خودمون تبریک بگم.برای اینه که یاداور بشم درسته خیلی اورثینک میکنی و سوالای خیلی فلسفی طور میپرسی ولی هرچی هم که بشه و هرطوری که باشی تا ابد..تا روزی که یادم بره اسمت چطوری تلفظ میشه مکنه طلایی خودمونی و واقعا از اینکه باهات اشنا شدم خوشحالم و میشه گفت که ممنونم هستم چون به هر حال اولین بار تو خودت اومدی و باهم حرف زدیم ^^ و ممنونم که به دنیا اومدی آروشا..ممنونم که بخشی از تمام اونچه که از سر  میگذرونیم شدی و باهامون توی یه دریای خیلی خیلی بزرگ و عمیق که فک کنم اسمشو باید بذاریم لایف همراه شدی..و درنهایت تولدت خیلی جدنی طور مبارک آروشای ما. امیدوارم ۱۶ سالگی خیلی سال کراشی باشه واست ، امیدوارم کمتر اورثینک کنی ، بیشتر بخندی ، بیشتر احساس کنی و بیشتر آروشا باشی و امیدوارم توی خاطرات اینده مون با یه لبخند بزرگ همراهی مون کنی^^ دوست دارم و امیدوارم هر روز که یه روز جدید از ۱۶ سالگیت رو تجربه میکنی یه قدم به بهتر شدن نزدیک بشی.فایتینگ!

  • Parsoon :]

HBD my chocolate cookie

اهم.
طبق معمول در ابتدای هر انچه که هست باید عرض کنم که من واقعا توی این کارا خوب نیستم اما همه مون برای یه سری چیزا تفاوت قائل میشیم نیست؟ من امروز اینجام تا علارغم مخالفات بستی گرامی مون تولد مهربون ترین جغد دنیا رو تبریک بگم^^ خب هیچ وقت نفهمیدم شکیبا چطوری وارد زندگی مون شد اما احتمالا به عنوان بهترین اتفاق یهویی که افتاد تا ابد ازش یاد کنم چون اون مهربون، باهوش و خیلی ارزشمنده. شکیبا کسیه که دلت میخواد تا ابد باهاش حرف بزنی و هیچ وقت واقعا باعث نمیشه حس کنی کافی نیستی یا هر حس منفی ای ازش بگیری. اون بهت اعتماد به نفس میده و حرفایی رو میزنه که دوست داری بشنوی پس چطور میشه دوستش نداشت؟ چطور میشه از اینکه دوستمونه خوشحال نبود؟ چطور میشه بودنش رو جشن نگرفت؟ پس شکیبا با اینکه میدونم این دقیقا اون چیزی نیست که میخوای اما اهمیتی نمیدم چون میدونی؟ ادم دیگه کی میتونه بگه که چقدر ممنون و متشکره و چقدررر از اینکه باهات دوست شده خوشحاله؟ به نظرم روز تولد روزیه برای یاداوری اینکه چقدر به ادما اهمیت میدیم و از وجود داشتن شون خوشحالیم شبیه یه شارژ دوباره برای یه سال دیگه است پس این رو ازم بپذیر شکیبا.به هر نحو میخوام بدونی که مهم نیست چی فکر میکنی بی نهایت برام ارزشمند و دوست داشتنی ای و از اینکه توی دایره ی ادمایی هستی که بهم حس امنیت میدن چقدر ازت ممنونم امیدوارم سن جدیدت یه راهی باشه برای اینکه بیشتر شکیب باشی و این بیشتر شکیب بودنت باعث بشه ببشتر و بیشتر خودت رو دوست داشته باشی. امیدوار کلی اتفاق خوب و لبخندای بزرگ گوشه و کنار سن جدیدن وایساده باشه تا بگه بوو شکیبا این منم خوشبختی جدیدت! و همین طور امیدوارم انقدر عمر کنی که موهای سفیدت رو برات ببافیم. دوست دارم شکیبا و برات بهترین و محشرترین ۱۷ سالگی قرن رو ارزو میکنم.کیک یادت نره بای بستی‌.

+ پیکوی عزیز باهام راه نمیاد اون عکس بنگ چان رو ازم بپذیر

++ شکیب کیک ندی کیت میکنمTTXD

  • Parsoon :]

Mint green

میدونی؟ پرسیدن حالم توی یه تکست یه کلمه ای میتونست خیلی چیزا رو عوض کنه آبی..ولی چیزی عوض نشد چون تو هیچ وقت اون تکست رو نفرستادی..به جاش بهم فهموندی که چقد همه چیز بدون من بهتر پیش میره و چقدر نبودن من چیزی رو توی زندگیت عوض نمیکنه..اما آبی..من تمام مدت منتظرت نشسته بودم و از پنجره خیابون خیسی رو نگاه میکردم که میتونست من رو به تو برسونه..من واقعا منتظرت موندم..من واقعا فکر کردم ادم خوبه ی قصه مون تویی..پس دقیقا چیشد؟مگه ادم خوبای قصه ها همون موجودات مهربون و فوق العاده نبودن که نمیتونستن به کسی اسیب بزنن؟ پس چطور تو..ادم خوبه ی قصه ی احمقانه مون تونستی انقدر به من اسیب بزنی؟ انقدر که وقتی رفتی یه نگاه به خودم توی اینه انداختم و حس کردم روحم سلاخی شده و خونریزیش هیچ جوره بند نمیاد..احساس کردم نجات یافته از یه سانحه ی بی رحمانه ام..چیزی مثل ترور دسته جمعی..چیزی مثل  قتل عام..احساس کردم دنیای وجودم رو کشتی و من، صاحب اون سرزمین رو زنده گذاشتی تا خونه ی ویران شده ام رو ببینم و براش اشک بریزم . در همین حین خودت هم مثل یه دیوونه به من ، کسی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت میخندیدی.. حتی تصورش هم تاریک و غم انگیزه آبی‌‌.. نظرت چیه؟ بی رحمانه نیست؟ چون هست ابی. واقعا هست و تو ، توی چنین حالتی رهام کردی..توی یه دنیای خونی اون هم درحالی که من تنها بازمانده بودم..و برعکس تصور مردم..برعکس چیزی که به نظر میاد..برعکس تصورات احمقانه ی اطرافیان..من دیگه دوست نداشتم ابی..تو هنوز ابی من بودی ولی من دیگه دوست نداشتم چون این دوست داشتن نبود..اصلا چطور میشد عاشق بود؟ تو قاتل وجود من بودی..دستات خونی بودن و سرخی اون دستا متعلق به وجود من بود..اون خون، خون من بود..خون تنها سبز نعناییت..اوه صبر کن ابی..بیا سریع از همه چیز رد نشیم چون برای من روند ترمیم زخم ها اصلا سریع وخوشایند نبود..خب کجا بودیم؟ درسته..سبز نعنایی..اصلا یادت هست اون روز رو؟ لیوان موهیتو رو بین دستام میچرخوندم و پشت سر هم تکرار میکردم که هیچ چیز نمیتونه جای ترکیب لیمو و نعنا رو توی قلبم بگیره و توی ذهنم تو رو از هیچ چیز جدا میکردم..چون توی قلب طلسم شده ی من..تو بالاتر از تمام چیز هایی بودی که دوستشون داشتم مهم نبود که بحث ، بحث ترکیب بود یا چندین و چند صد نفر ادم. تو بین تمام علاقه مندی های من مورد علاقه ترینم بودی..و تو وسط همه ی این افکار با اون لبخند مرموز همیشگی گوشه لب هات با صدای اروم عمیقت صدام کردی سبز نعنایی. درسته این لقب از اونجا شروع شد و تا اخرین روز هم لقب مورد علاقه ات برای صدا زدن من باقی موند... طوری که وقتی اخرین بغلت حین اخرین خداحافظی مون رو بهم میدادی زیر گوشم زمزمه کردی فردا..فردا همه چیز بهتر میشه سبز نعنایی..فردا خیلی زود میاد و از بین تمام کلمات احمقانه ات ، اغوشت ، صدات و حتی عطرت تنها چیزی که به گوشم اشنا اومد همین سبز نعنایی بود..علت اشنا نبودن همه چیز این بود که همون جا توی اخرین بغل خدافظیمون من مطمئن بودم که تو ابی نیستی. تو ابی من نیستی..ابی من بهم اسیب نمیزد ولی تو زده بودی و میدونی؟ بعد از اون من خیلی جدی به این فکر کردم که شاید تو از اول هم ابی من نبودی. شاید من تو رو به اشتباه انتخاب کرده بودم چون ابی برای روح الوده ات زیادی نبود؟ بهتر نبود الوده ترین ابی صدات کنم؟ ببینم..ابی این لقب جدید رو ازم قبول نمیکنی؟ تا جایی که یادم هست قبلا همیشه القاب جدیدت رو دوست داشتی..اما همه چیز عوض شده نه؟ اصلا میدونی چرا اوضاع این طوری پیش رفت؟ چون دستای خوش تراش طلسم شده ات دورش حلقه زد و موهای بنفشش رو بهم ریخت..پس در اصل از دستات شروع شد ابی..همه چیز از دستات شروع شد..همه چیز همیشه از دستات شروع میشه..انگار دستات خورشید کهکشانمون باشه و بقیه مون چند تا سیاره..چون قصه ی من و تو از همین دستا شروع شد و اون طور که فهمیدم قصه ی تو و بقیه هم همین روال رو پیش میگیره..پس قصه ی تو و اون رو هم همین دستا شروع کرد و تو همون شب لب هاش رو بوسیدی..لب هایی که لب های من نبودن رو..شب برگشتی خونه و بهم گفتی دوستم داری و صدام کردی ستاره ی کوچولو و خسته..چند هفته بعد همراهش دیدمت.. از کنارت زد شدم و تظاهر کردم نمیشناسمت اما چند ساعت بعد  زنگ زدی ابی..گفتی قضیه اون طور نیست که به نظر میاد اما من احمق نبودم..هیچ وقت احمق نبودم فقط فکر میکردم دوست دارم و رها کردنت مثل سلاخی کردن روحمه و بود. ابی، رها کردنت واقعا سلاخی روحم بود اما بودنت مرگ بود. من با بودنت علاوه بر روحم همه چیز رو از دست میدادم فقط اون موقع برای فهمیدن این موضوع زیادی درونت غرق بودم پس تظاهر کردم همه چیز عالیه و من نمیدونم چرا دیر به دیر زنگ میزنی..اما دوباره اتفاق افتاد..دوباره و دوباره و دوباره..و من رفتم ابی..یادت هست؟ بغلت کردم و اشکام هودی مشکیت رو خیس کرد . کنار گوشت زمزمه کردم ازت متنفرم و نبودم. دروغ گفتم ابی . دروغ گفتم...فکر میکردم همه چیز واقعا تموم شده اما تو نذاشتی که برم..دنبالم گشتی و پیدام کردی..بارون میومد پس چتر مزخرف مشکیت رو بالای سرم نگه داشتی و بغلم کردی..تظاهر کردی بی گناه ترین ادم دنیایی که غمگین و تنهامونده و توسط تمام کسایی که میشناخته رها شده و نبودی ابی..تو گناه کار ترین بی گناه دنیا به حساب میومدی..و کسی ترکت نکرده بود..منطقی نبود که غمگین باشی چون اگه واقعا به رفتن من اهمیتی میدادی موهای ابیم رو با موهای بنفشش جایگزین نمیکردی..اگه واقعا اهمیتی میدادی نمیرفتی ابی..هیچ وقت نمیرفتی..بعد از اون چند ماه ازت خبری نشد..اما یه روز زنگ در خونه رو زدی و وقتی در باز شد شروع کردی به گریه..طوری رفتار میکردی که انگار زندگی مون یه نمایش تئاتر مزخرف بود و ما هم فقط یه مشت بازیگر بودیم و میخواستیم دیالوگ مون رو بخونیم و سریع تر صحنه رو ترک کنیم..طوری رفتار میکردی انگار همه ی این دردها رو واقعا حس نمیکنیم اما میکردیم..ما حسشون میکردیم ابی‌..هردومون..به هر حال اون روز اومدی که واقعا خدافظی کنی و بعد اون اغوش گرم رو یادمه ابی..اون اغوش گرم خدافظی رو..به عنوان اغوش اخر بهم گفتی دوستم داری و از فردا گفتی..از اینکه فردا چقدر روز بهتریه و وقتی فردا از راه برسه حالم بهتر میشه..و من فقط ازت میخواستم که بری..میخواستم نبینمت..میدونستم که دختر کوچولوی بنفشت جایی زیر همین اسمون ابی منتظرته..و باید میرفتی ابی..باید میرفتی..پس از بغلت جدا شدم و در رو محکم بستم. بهت گفتم که بری و به خودت فکر کنی..ده دقیقه بعد تو ساختمون رو برای اخرین بار ترک کردی و دیگه ندیدمت. دیگه هیچ وقت ندیدمت ابی..و کاش اصلا نیومدی که بخوای بری..کاش اون روز دستات رو نمیدیدم..کاش بهم لقب نمیدادی..کاش موهای کوتاه ابیم رو بهم نمیریختی..کاش نمیدیدمت ابی..چون تو یه دروغ بزرگ بودی وسط حقیقت زندگی من..تو و داستانت همش یه قصه ی شیرین بودین برای به خواب سپردن یه بچه ی احمق مثل من..و من عاشق این قصه ی احمقانه بودم ..من عاشقش بودم چون تو بخشی از اون بودی اما همه ی قصه ها یه روزی تموم میشن و قصه ی تو این طوری تموم شد.. غمگین ، مزخرف و پر از نفرت..پر از خون..پر از رنگ مورد علاقه ی جدیدت بنفش..اما بعد از یک سال همه چیز تموم شد. یه عالمه برات گریه کردم ابی..انقدر گریه کردم که هر لحظه ممکن بود خودم هم ابی بشم اما همون طور که گفته بودی..فردا از راه رسید..و امروز خیلی فرداست..خیلی زیاد..و این منم..کسی که دیگه سبز نعنایی کسی نیست..و نمیدونم از شنیدنش خوشحال میشی یا نه اما این قصه ی ماست. قصه ی یه عوضی ابی و یه‌ دیوونه ی سبز نعنایی..

+ مهم نیست چی بشه تو تا همیشه یکی از مایی..ما ادمای صبوری نیستیم ولی منتظرت میمونیم..^^ 

++ بعد از یه مدت که به نظر خودم زیاد میاد سلام..

+++ توی اینجا نوشتن ادم بی ثباتیم.و این یه حقیقته اما برای شروع دوست داشتن متن های کوچولو موچولوم این اولین قدمه.

++++ باید یه دستی به سر و روی قالب بکشم. ای نو.

+++++ بیاید زنده بمونیم حتی با اینکه دنیا جای خیلی فوق العاده ای برامون نیست‌.لاو یو ال3>

  • Parsoon :]

TO MY ONLY HABIJ (HBD & INA)

میدونی؟ ۶ سال پیش وقتی برای تولدت دعوت مون کردی خونه تون حتی فکرش رو هم نمیکردم که سال بعد یا سال بعدش همدیگه رو یادمون بیاد..من از اون ادما بودم و هستم که هرچقدر هم اجتماعی باشن و بتونن با بقیه گرم بگیرن هیچ دوست صمیمی کوفتی ای توی زندگی شون ندارن چون فکر میکنن همه قراره یه روزی برن پس وابستگی و صمیمیت زیاد برای چیه؟ اما ۶ سال بعد همون ادم میشینه روی تختش و حتی یادش نمیاد که چیشد و چطور گذشت که با یه ادم انقدر صمیمی شد؟ من که حافظه ام ماهی ترینه..تو یادت هست؟ که چیشد و چه اتفاقی افتاد؟ این قصه رو صد بار تا الان تعریف کردم اما واقعا همه چیز خیلی یهویی بود انگار یه روز از خواب پاشدیم و رفتیم که دوست هم بشیم اما علت مشخصی پشتش وجود نداشت..شاید فقط خیلی احمق بودیم و شاید هم علتش هاله های اطرافت بودن هوم؟ یه هاله ی رنگی رنگی خیلی خیلی تو چشم..هاله ی بقیه به استثنای تو (و ترنم که داستانش جداست و توی قلب جفت مون جا داره) یه رنگ معمولی بود که نهایتا شبیه یه ستاره ی گمشده توی شب سو سو میزد اما هاله ی تو خیلی واضح بود انگار داشت میگفت لعنتیا من یه ادم خاص خفنم....فکر میکنم همین بود که باهات دوست شدم یعنی خب اگه واقع بین باشیم احمقانه یا معقول داستان مون همین طوری شروع شد..و درسته که شروع ماجرا رو خیلی خوب بادم نیست اما بعد از اون رو تماما..واقعا تماما یادمه..چون‌ خاطره هامون شبیه یه نوار از خنده های چند تا دیوونه است..حتی با اینکه گاها ما غمگین ترین ادم های این حوالی به حساب میومدیم اما بازم هیچ وقت حس نکردم که دلم میخواد نوارمون رو از توی دستگاه دربیارم تا دیگه به پخش شدن ادامه نده میدونی چی میگم؟ ما دوستای بی نقصی نبودیم هیچ وقت چون هیچ ادمی نیست که بی نقص باشه و ما هم چند تا ادم معمولی بودیم دیگه نیست؟ با همه ی اینا من دوست دارم که نوارمون انقدر بچرخه و بچرخه و بچرخه که خودش سرگیجه بگیره پس بیا همینجا بمونیم باشه؟ بیا انقدر ادامه بدیم که من یاد بگیرم تولدت رو معمولی تبریک بگم و همه ی حرفامو نذارم توی متن تبریک تولدت..بیا انقدر ادامه بدیم که دیگه نتونیم کیک تولد بخوریم چون پامون خیلی لب گوره و وقتی هم افتادیم توی گور کوفتی بیا بازم ادامه بدیم..چون میدونی؟ خوب یا بد ما یاد گرفتیم اگه دنیا جای سخت و مزخرفیه برای هر سه تامون سخت و مزخرف باشه و همینم بود واقعا..ما یاد گرفتیم ادامه بدیم چون همیشه حواسمون به همدیگه بود حتی با اینکه مدت ها همدیگه رو حضورا ندیدیم.. پس لطفا بیا یاد نگیریم این جمله ی مزخرف رو «که  هی میتونیم تکی هم این راه رو بریما» باشه؟ بیا بزرگ بشیم هستی و یه روز تولدت رو توی یه مسافرت دسته جمعی به جایی که دوست داریم جشن بگیریم و بیا خودمون باشیم باشه؟ حالا که حرفامو زدم میخوام واقعا تولدت رو تبریک بگم. میخوام برات ارزوی موفقیت کنم و ارزوی روزایی که دیگه ناراحتت نکنن..میخوام برات ارزوی یه عالمه دوستای خفن کنم و ارزوی داشتن حق انتخاب توی یه سری چیزا که فک کنم خودت بدونی؟ و درنهایت برات ارزوی لبخند واقعی رو دارم درست مثل هرسال اما امسال بیشتر چون لبخندامون جدیدا کمرنگ تر شدن ولی این هنوز ماییم نیستیم؟ درکل امیدوارم که سن جدیدت انقدر فوق العاده باشه که نخوای تموم بشه..امیدوارم بعدا..یه روز که دور هم جمع شدیم تا راجب ساحره های کوفتی زندگیمون حرف بزنیم و از خنده نابود بشیم بهمون بگی که هی دیوونه ها شاید باورتون نشه اما ۱۶ سالگی واقعا بهترین سال کل زندگیم بود^^ دوست دارم و لطفا تا همیشه..تا روزی که موهامون همرنگ برف بشه و مثل احمقا بریم سبزش کنیم ، (یا هر رنگی که زن بالغ اون موقع مون تصمیم میگیره) هستی مون باقی بمون چون اگه قرار باشه بین بهترین هستی های دنیا انتخاب کنم با اختلاف خیلی زیاد تو مورد علاقه ترین ، خوشگل ترین ، مهربون ترین و دوست داشتنی ترین هستی دنیایی...پس تولدت مبارک بهترین هستی دنیا.‌ خوب باش و خوب بمون^^
+ دقت کردی هر سال به ساحره ها اشاره میکنم؟ 
++ با این حال جدی میگم چیز خاصی تو زندگی مون نیستید ولی ما عادت داریم به سوژه های سمی زندگی مون اشاره کنیم چون هر سری روح مون شاد میشه واقعا XD ( الان شبیه این دختر قلدرای توی سریالای تینیجری امریکایی شدم) 
+++ واقعا نیازی نبود انقدر چرت و پرت بگم ولی اگه واسه تو موعظه نکنم واسه کی بکنم؟
++++ پیکو منو راه نمیده وگرنه واقعا میخواستم برات یه عکس سم بذارم.مثلا یه میم.XD اما متاسفانه خدا واقعا یار و یاورته رفیق.

  • Parsoon :]

Blue story

من عاشق ابی بودم. یادت میاد؟ چون به هر حال تو همونی بودی که وقتی این موضوع رو فهمیدی قبل از دیدار بعدی مون موهات کاملا ابی شده بودن..موهات ابی شده بودن..اونم ابی اقیانوسی..موهات شده بودن همرنگ برکه ی روحم که بعد از بغلت مکان مورد علاقم برای مخفی شدن بود..اما با این همه،من دلتنگ موهای خودت بودم..موهای مشکی و صافت‌ که همرنگ شب بودن..همرنگ ابروهای خوش حالتت بودن که چون خیلی دوستشون داشتم همیشه دیوونه خطابم میکردی..من عاشق رنگ ابی بودم..عاشق موهای ابی بودم..من حتی خودمم ابی بودم اما این تو بودی نه؟ این تو بودی با هاله های صدفی رنگ اطرافت و عطر کارامل نمکیت..این تو بودی نه من...و من میخواستم که خودت باشی چون مگه من به اندازه ی کافی برای جفت مون ابی نبودم؟ غم روح من برای جفت مون کافی نبود؟ چون ابی رنگ مورد علاقه ی من بود و  همین طور غمگین ترین بخش روحم..ابی گذشته ی من بود..چیزی که غمگینم میکرد اما چون من رو به تو رسونده بود هیچ وقت سعی نکردم از وجودم پاکش کنم..اما نمیخواستم این ابی بخشی از اینده ی تو هم باشه.. چون من میخواستم همیشه لبخند بزنی..نه از اون دست لبخندات که برای روزای ابی کنار گذاشته بودی..نه!..من میخواستم لبخندات شبیه اینه ای باشن از روح شفافت..و من فقط میخواستم که خودت باشی..کارامل نمکی و هاله ی صدفی..میخواستم روحت که یه مرداب کهنه بود مکان امن جفت مون باشه..من نمیخواستم مرداب کهنه ات تبدیل بشه به یه تونل بی انتها و پر از خالی که با نئون ابی پوشونده شده..من میخواستم تو اگه یه مردابی برای زوج های مرموز..همون مرداب باقی بمونی..میخواستم اگه یه روزی تبدیل به یه خاطره ی محو شدم بتونی مردابت رو از برکه ی کوچیک و ابی روحم جدا کنی..من میخواستم تو ، تو باشی..چون من تو رو، به خاطر تو بودنت دوست داشتم..به خاطر مرداب بودنت..برای من مهم نبود که مردم روح خسته ات رو دوست ندارن..من عاشق همین روح خسته شده بودم..عاشق بوی شیرین و شورت..عاشق موهای مشکیت..عاشق دستای خوش تراش بوسیدنیت..عاشق تمام چیز هایی که توی خودت نقص میدونستی..عاشق وجود داشتنت..عاشق درخشش چشمات وقتی بچه گربه ها بهت اعتماد میکردن..عاشق غرغر کردنات..عاشق خط چشم های صاف و گربه ایت..عاشق عطر مورد علاقت که بوی لیموی تازه میداد..من عاشق بودنت بودم..بودنت کنار من به عنوان مرداب خسته ی کوچولوم..پس من بدون موهای ابی اقیانوسی..بدون هودی و کاپشن های جدیدت که توی طیف رنگ ابی خلاصه میشدن..بدون یه ذره ابی بودن وجودت..دوست داشتم..من نمیخواستم که ابی باشی..میخواستم هاله ی وجودت رو برام حفظ کنی..میخواستم بهم ثابت کنی من اون کسی نیستم که ادما رو ابی و غمگین میکنه..میخواستم بهم بفهمونی که ابی بودنم به بقیه سرایت نمیکنه..بهم بفهمونی شبیه یه بیماری مسری نیستم..میخواستم تو،تو باشی تا به هردومون ثابت بشه کافی و کاملیم.. تا بهمون ثابت بشه لازم نیست برای دوست داشته شدن خودمون رو عوض کنیم..برای همین اون صبح..زیر سایه ی درخت بید بزرگی که روی تپه ی پشت خونه بود..دستت ، اون اثر هنری غیر قابل توصیف رو بوسیدم و سرم رو روی شونه ی ظریفت گذاشتم..موهای بلندت درحالی که هنوز رگه هایی از ابی اقیانوسی بین شون باقی مونده بود روی صورتم رو پوشونده بودن و عطر لیمویی مورد علاقت ریه هام رو پر کرده بود..همونجا بود که توی گوش های کوچولوت زمزمه کردم که چقدر دوست دارم بدون اینکه نیاز باشه برام  یه موجود ابی باشی.. و بعد وقتی زمزمه های خالصانه ام رو تموم کردم اشکای کوچولوت رو دیدم که اروم روی گونه های سفیدت چکیدن و بعد در همون حین خندیدی.. این واکشن دفاعی بدنت نسبت به تمام احساسات ابی دنیا بود..اگه غمگین میشدی حتی بیشتر از همیشه میخندیدی..شاید برای همین بود که مرداب بودی نه؟ شاید مرداب بودنت برای کشتن تمام احساسات ابی توی قلبت بود؟ نمیدونم..شایدم فقط برای این بود که برای من بشی..برای یه برکه ی کوچولوی ابی..اما به هر حال هرچی که بود انگار قانع شده بودی..چون بعد از اون دیگه حرفی از ابی نزدی..دیگه تلاش نکردی که ابی باشی و صورتت فریاد میزد که از چیزی رها شدی..پس بهت گفتم مرداب کوچولوی من..خوشحالم که دوباره اینجایی..و تو بیشتر خندیدی..خنده ات یه واکنش دفاعی دربرابر ابی وجود من نبود..واقعی بود..همون خنده ای بود که میخواستم روی لبات باشه..همون که قرار بود اینه ای باشه برای روح شفافت..اما با این حال سرم رو از روی شونه ی ظریفت برداشتم و شبیه بچه های گیج و سردرگم به چشمای درشت مشکی رنگت خیره شدم..دستت رو بالا اوردی و موهای شلخته و فرفریم رو از صورتم کنار زدی . به چشم های نگرانم خیره شدی و فقط زمزمه کردی : ابی ترین برکه ی من، مگه خسته ترین مرداب این حوالی میتونه خونه ی امن دیگه ای به جز تو، برای رفتن داشته باشه؟ و بعد اغوشت رو برام باز کردی..نترسیدی که ممکنه دوباره ابی بشی..نترسیدی مثل یه بیماری مسری باشم..چون این دوست داشتن بود..تنها حس غیر ابی ای که من هم حسش میکردم..

+ نمیدونم چرا یهو انقدر پرکار شدم :|..‌‌‌‌‌

++ به هر حال وایبش مورد علاقمه و اینکه نوشتمش خوشحالم میکنهه

++ حرف خاص دیگه ای برای گفتن ندارم فقط گود مورنینگگ

  • Parsoon :]

In her place

میدونم که چیز هایی هست که تحت کنترل من نیست اما اگه دیگه نتونم یه سری چیزا که تحت کنترلن رو کنترل کنم چی؟ از بهم خوردن برنامه ام متنفرم. چرا انقدر خسته به نظر میام؟ واقعا خسته ام؟ نمیدونم. باید به خودم میگرفتم؟ چرا برام مهم نیست؟ اصلا باید مهم باشه؟ به نظرم که هرچیزی ارزش اهمیت دادن نداره. میدونم که ابی نیست اما انگار که با مداد رنگی طلایی برای قهوه ایش سایه زده باشن. انعکاس رو زیباتر میکنه. اگه دیگه نتونم بنویسم چی؟ روحم رو از دست میدم؟ مبالغه نیست؟ قبلا راجبش یه جا نوشته بودم. چرا همه چیزو گم میکنم اخه؟ چش بود راستی؟ حتی نمیشناسمش. یه چیزی اینجا نیست. انگار محو شده نمیدونم چیه. چرا به نظر خاکستری میاد؟ انگار عاشق طیف رنگی خاکستری شده باشه. یه روز بغلش میکنم اگه بهم اجازه بده..یعنی میتونه بهم اعتماد کنه؟ نمیدونم. باید امیدوار باشم نیست؟ اون یه موجود اسیب دیده است..عجیب نیست؟ که گربه ها هم به هم اسیب روحی میزنن؟ بانمکه. واقعا بانمکه. دلم نمیخواست پست جدید بذارم اون متن مورد علاقه ام بین نوشته هام بود..سرده..مثل یه لیوان استیل پر از یخه. باید هودی گربه ایم رو بپوشم؟ برای قهوه خوردن زوده ولی قهوه میخوام. دوباره داره رخ میده؟ دوباره؟ این رنگ رو دوست ندارم..انگار که زمینی نیست..رنگی میتونه زمینی نباشه و همزمان دوست نداشتنی؟ اگه رنگ نباشه و یه حس باشه چی؟ مبهم نیست؟ ولی اگه واقعا نتونم بنویسم چی؟ حتی انقدرها راجبش اعتماد به نفس ندارم. باتری اجتماعی بودنم خالی شده پس حسابی خسته ام کرده اما وقت رسیدگی بهش رو ندارم اما قلبم برای وینتر فالزه..چرا حس میکنم چیزی از دست ندادم؟ دلم میخواد کریسمس رو جشن بگیرم نه چون کریسمسه فقط چون یه جشنه..چرا نمیشه هر روز رو جشن بگیریم؟.. چرا بارون نمیاد؟ دلش برامون تنگ نمیشه؟ ولی خب چرا باید دلتنگ مون بشه؟ ما حتی ادمای خوشحالی هم به حساب نمیایم..از اینکه مجبورم توضیح بدم چرا از چیزی خوشم میاد اونم برای هم سن و سالام متنفرم..کاش میتونستم اتاقمو از بوی وانیل پر کنم انقدر که باهاش دیوونه بشم. یه چیز تازه میخوام. چیزی بیشتر از یه دانش اموز دبیرستانی بودن...کاش فقط vpn باهام شوخی نکنه..چرا عادت کردن به عینک برای چشمام و صورتم راحت بود ولی برای مغزم این طور نیست؟ چطور ممکنه همش یادم ببره با خودم ببرمش...اگه پلی لیست مورد علاقم وجود نداشت چطوری میخواستم دووم بیارم؟ چرا تظاهر میکنم؟ چرا انقدر برام ساده است؟ چرا بهمون یادش میدن؟ چرا مجبوریم بهش نیاز داشته باشیم؟ چرا همیشه از خودم سوال میکنم؟ چرا به بقیه میگم دست از اور ثینک بردارن و خودم توی این کار از همه پیشی میگیرم؟ بانمک نیست؟ روان نویس مشکی جدیدم مورد علاقمه بعد از اون روان نویس بنفشه البته. دلم برای چیزی که ۳ سال پیش فکر میکردم تا ابد ادامه داره تنگ شده اما همه چیز یه روز تموم میشه نیست؟ این واقعیت داره که دلتنگ خود اون ادما نیستم فقط میخوام چیزایی که اون موقع واقعی بود برگرده..و اگه حرفام بهش اسیب بزنن چی؟ باید کنایی حرف زدن رو کنار بذارم؟ یه سایه ی مشکی اطرافش حس میکنم امیدوارم چیز خاصی نباشه..و واقعا این خوبه؟ نوشتن افکارم انقدر واضح؟ جدیده..و یکم ازارم میده..ولی انجامش دادم نیست؟

+من واقعا اهل حرف زدن راجب افکارم نیستم به صورت عمومی اما با وجود اینکه یکم برام حس عجیبی داشت میتونم بگم که تا جالبی خوش گذشت^^

++ کالیستا! برام دست بزن انجامش دادم^^

+++ این ایده ی اولیه برای مائو چان بودهTT از همینجا اعلام میدارم مائو چان خیلی خفنیی^^

  • Parsoon :]

The black hole

در خونه رو که باز میکنم یه لبخند عجیب روی صورتته بهت نگاه میکنم و فقط میگم" بلوط واقعا؟ دوباره؟". ده دقیقه ی بعد نشستی رو به روم و زانوهای زخمیت رو بغل کردی. سرت رو پایین گرفتی و زیر چشمی نگاهم میکنی درست شبیه بچه هایی شدی که ظرف مورد علاقه ی مامانشون رو شکستن اما تو بچه نیستی و منم مادری نیستم که ظرف مورد علاقش رو شکوندی اما خب در عوض من روحتم. وقتی اسیب میبینی من هم اسیب میبینم. برای همین هر وقت این طوری میای خونه حسی مشابه این دارم که قلبم توسط نیرویی نامرئی درحال فشرده شدنه برای همین گاها از دستت عصبانی میشم و تو مثل حالا رو به روم میشینی و زانوهاتو بغل میکنی و من هم سردرگم از اینکه چطوری میتونی انقد حواس پرت باشی زخم های کوچیک و بزرگت رو برات میبندم..با این حال هرچقدر هم که بهت غر بزنم باز هم تو خودت رو زخمی میکنی و بعد دوباره و دوباره میای پیش من تا کمکت کنم ببندیشون..این بار هم مثل هر بار، باند سفیدی رو از بسته اش جدا میکنم و اه کوتاهی میکشم. به چشمات خیره میشم و میگم"ببین دختره ی هویج برای اینکه به دیدنم بیای لازم نیست حتما خودتو زخم و زیلی کنیا!"میخندی و محکم به شونه ام میکوبی. گوشه ی لب هام از خنده هات به سمت بالا کشیده میشن اما بعد متوجه این حقیقت میشم که چشم های درشت عسلی رنگت انگار سردرگم و گیجن. با چشم های مشکوک زمزمه میکنم که"هی..نگو که چیزی شده^^" وقتی میفهمی دوباره لو رفتی چشماتو ریز میکنی و بعد درحالی که شونه هاتو بالا میندازی زمزمه میکنی "امیدوار بودم یه بار دیگه داستان مون رو تعریف کنی..من فقط..فقط دوباره بیش از حد فکر کردم.." پیچیدن باند سفید به دور زانوت رو متوقف میکنم و نفسم رو اروم بیرون میدم. میدونم به چه چیزایی فکر میکنی. هرچند وقت یک بار این فکرا به سراغت میان..فکر میکنی که چیز خاص یا ارزشمندی نیستی.فکر میکنی باید دور انداخته بشی.میدونم به چه چیزایی فکر میکنی و از اینکه همیشه به سراغت میان غمگینم. پس داستان مون رو همون طور که هست برات تعریف میکنم چون به قول مامان گاهی وقتا کلمه ها واقعا معجزه میکنن..: میدونی من واقعا از تاریکی خوشم نمیاد. وقتی هم که بچه بودم بزرگترین کابوسم بود. از اینکه توی تاریکی تنها بمونم میترسم حتی از تصور اینکه نزدیک به یه تاریکی عمیق باشم  هم وحشت زده میشم میفهمی؟ روزی که برای اولین بار دیدمت شبیه به یه سیاهچاله ی کاملا تاریک بودی که دلم نمیخواست هیچ جوره نزدیکش بشم. ترجیح میدادم یه سیاره باشم که توی مدار خودش به زندگی ادامه میده اما بعد یه روز صبح ، تو اومدی سمت مدار من. مدار من قلمروی من بود. تو پات رو توی قلمروی من گذاشتی چون ترسیده بودی. انقدر ترسیده بودی که دستای کوچولوت میلرزیدن و چشمای درشتت از اشک سرخ سرخ شده بودن‌ فکر میکردم که گریه هات تا ابد ادامه پیدا کنن اما به جاش با صدای گرفته ای بهم گفتی که "میشه به کسی نگی که من رو درحال گریه کردن دیدی؟ اونا همین حالا هم نمیتونن درکم بکنن پس به اندازه ی کافی از طرفشون مسخره میشم..لطفا! من واقعا دارم برای دووم اوردن بین اونا تلاش میکنم.." و میدونی؟ من توی اون لحظه فقط مثل احمقا به صورتت خیره شدم و بعد فقط دستمو گذاشتم روی شونه ات و بهت گفتم که قول میدم بهشون چیزی نگم. بغلت نکردم با اینکه همیشه برای اروم کردن بقیه از بغل کردن استفاده میکردم اما تو خیلی موافق تماس فیزیکی با ادما نبودی..مهم نبود که اونا چه نسبتی باهات داشتن یا قصد و نیت شون چی بود. پس به جاش یه دستمال گلدوزی شده از جیب کتم بیرون کشیدم و دستمال رو کف دستت گذاشتم . منتظر موندم که صورتت رو بشوری و ماسک "خوشحال ترین دختر مدرسه" رو روی صورتت بذاری. بعد هم از هم جدا شدیم. تو رفتی سمت حیاط و اسم یکی شونو صدا کردی و من فقط رفتم تا توی تایم خالی ناهار تکالیف اون روز رو انجام بدم. بعد از اون نظرم راجبت عوض شد.. با خودم فکر کردم که بزرگ ترین تاریکی ای که تا به حال دیدم هم میترسه؟ واقعا؟ پس یعنی من از چنین موجودی میترسیدم؟ از چیزی میترسیدم که شبیه خودم بود؟ تو نظرم رو راجب تمام تاریکی های توی عالم عوض کردی اما صحبت کردن باهات برام سخت تر از چیزی بود که بتونی تصور کنی پس باید خوشحال باشیم که من همیشه ادم خوش شانسی بودم چون دستمال گلدوزی شده ام پیشت موند و بعد تو برای برگردوندن اون دستمال برام قهوه خریدی. بعد از اون بدون اینکه بفهمیم باهم دوست شدیم..و من کم کم به تاریکی وجودت عادت کردم. درسته تو هنوز تاریک ترین ادمی بودی که تا به حال دیده بودم اما خب من همیشه سردرد داشتم و نور این طور وقتا حالمو بدتر میکرد پس تاریکی هرچقدر هم که ازارم میداد گاها تنها چیزی بود که میتونستم بهش پناه ببرم و تاریکی تو همون تاریکی بود. تاریکی تو امن بود. میتونستم همیشه بهش پناه ببرم. احتمالا تو هم همین حسو داشتی چون هیچ وقت وقتی کنارم بودی ماسک احمقانه ات رو نمیاوردی تا تظاهر کنی که قوی ترین ادم دنیایی. برای همین یه روز بدون اینکه واقعا بفهمیم ما تبدیل به روحای هم شدیم. بعد از اون روز ما انگار یه نفر بودیم..چون من دیگه مجبور نبودم با چراغ روشن بخوابم و تو هم دیگه لازم نبود قوی ترین ادم دنیا به نظر بیای..و خب میدونی بلوط کوچولو؟ این طوری شد که قصه ی ما به وجود اومد."
زانوهات که حالا دیگه باندپیچی شده بودن رو رها میکنی و سرت رو روی شونه ام میذاری. لبخندی که دنبالش بودم حالا روی لب هات نشسته و داری پشت سر هم غر میزنی که "هی! واقعا هیچ وقت نمیتونی بیخیال لفظ کوچولو بشی نه؟"
در جوابت فقط میخندم. بلندتر از چیزی که توقعش رو داشتم. بین خنده هام زمزمه ات رو میشنوم که بهم میگی تو بهترین پیشی دنیایی. همیشه این طوری تشکر میکنی اروم و زمزمه وار چون میدونی که من هرچیزی که مربوط به تو باشه رو میشنوم بعد هم از جات بلند میشی و میری سمت اشپزخونه. داد میزنم" باز نزنی خودتو ناکار کنیا!" ماگ گربه ایم رو از تو کمد میاری بیرون و میگی "روح درخت بلوط ازم محافظت میکنه!" و بعد دستگاه قهوه ساز رو روشن میکنی که برای جفت مون قهوه درست کنی. منم به مبل تکیه میدم و به تو ، تاریک ترین موجودی که تا به حال دیدم نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم اگه تاریکی تویی دلم نمیخواد دیگه هیچ نوری رو ببینم:)

+ واقعا دلم برای نوشتن یه ذره شده بود

++ به این متن کوچولو موچولو عشق بورزین

+++ تا وقتی عکس مناسب را بیابیم پست عکسی نخواهد داشت..

++++ سلین میس یو خیلی زیاد.

+++++ فکر میکنم همین. مراقب خودتون باشید و زنده بمونید:)

  • Parsoon :]

Endless night

 

امروز صبح درحالی که دنیا انقدر جای وحشتناکی به نظر میرسید که حتی دیگر قهوه هم نمیتوانست کمکی به چشم های در حال باریدنم کند یاد حرف تو افتادم..حرفی که مدت ها پیش در شبی که انگار هرگز به صبح نمیرسید در گوش هایم زمزمه کرده بودی..تو ان شب در گوش های کوچکم زمزمه کردی که دنیا جای فوق العاده ای برای ما انسان های متفاوت نیست..ان روز با خودم فکر کردم که چقدر منفی بافی..که چقدر غمگین و افسرده ای اما امروز صبح این من بودم که غم روحم را میخورد و ذهنم به هر چیزی که میدید و میشنید باری منفی اضافه میکرد..چون من پس از مدت ها تلاش بالاخره دریافته بودم که چقدر حق با تو بود..دنیا جای ما ادم های متفاوت نبود..چون ما با همه ی ناهماهنگ بودن مان با این دنیا برای شبیه به انها بودن تلاش کردیم..ما تلاش کردیم نت های موسیقی دنیا را بشناسیم..تلاش کردیم با نوا و اهنگش همسو شویم و ما با این نوای غریب رقصیدیم....انقدر رقصیدیم که پاهایمان زمین رو با خون سرخ رنگ و درخشانی نقاشی کرد..ما انقدر رقصیدیم تا که صبح طلوع کند..اما درست در اوج رقصیدن ها..زمانی که فهمیدیم چطور میشود در عین متفاوت بودن واقعا از رقصیدن لذت برد کسی در گوش هایمان زمزمه کرد که از صبح خبری نیست..این بازی بی فرجام را تمام کنید خورشید دیگر هرگز باز نخواهد امد :)

+ خب این یه متن واقعا یهوییه اما برداشت تون واقعا برام مهمه^^

++ نمیخواستم از عکس برداشتی بکنید پس یه عکس نسبتا بی ربط گذاشتم اما کاملا هم بی ربط نیست

+++ بازگشت آیامه( غیبت کبری) و کالیستا( غیبت صغری)رو تبریک میگم.^^ وبلکام بک!

++++ شبتون بخیر..اخر هفته نزدیکه پس خوب استراحت کنید..هوا سرد شده مراقب خودتون باشید که سرما نخورید و فایتینگ^^

 

  • Parsoon :]

Dear pabo^^

خب درواقع اگه ازم بپرسن ترنم چجور ادمیه اولین چیزی که بهشون میگم اینه که ترنم یه گربه ی انسان نمای فضاییه که اومده دنیا رو تسخیر کنه و همه مونو به عنوان بستنی موزی بخوره به همین خاطر احتمالا باید براش فقط یه بستنی موزی بخرم و پست کنم اما خب..این توصیف از اون، فقط ظاهر قضیه است چون این گربه ی انسان نمای فضایی فقط چیزیه که ممکنه بقیه ببینن..اما ترنم برای ما چیزی بیشتر از یه گربه ی بستنی دوست و حتی چیزی بیشتر از یه دوسته چون اون همیشه..حتی وقتی تلاشی هم نمیکنه درحال ساپورت کردن مونه..اون بهترین و دیوونه ترین اونی دنیاست..مهم نیست چه اتفاقی افتاده باشه اون همیشه مثل بالغ ترین ادمی که میتونه وجود داشته باشه به مزخرف ترین چیزایی که میگی هم گوش میکنه و این توانایی رو داره وقتی که داری از استرس نابود میشی حسابی بخندوندت با همه ی اینا اگه به خودش بگی یه طوری رفتار میکنه که انگار کار خاصی انجام نداده که این مسئله یکم ناراحت کننده است و احتمالا باید بابتش از بستنی موزی محرومش کرد اما خب این ترنم ماست. بهترین ترنمی که به چشم دیدم و اولین ادمی که وقتی بهم یاداوری میکنه ازم بزرگتره نمیخوام بهش بگم که چقدر خوب میشه اگه بتونم باهاش سوپ درست کنم پس میخوام یاداوری کنم که چقدر بابت تمام مهربون ، خفن و احمق بودناش ازش ممنونم و چقدررر دوسش دارم و درنهایت به عنوان کسی که تو تبریک گفتن تولد بقیه افتضاحه میخوام بهش بگم از دنیا اومدنش خیلی خوشحالم و از اینکه دوست احمقمه حتی خوشحال ترم پس ترنم ،گربه نما ترین ادم دنیا تولدت مبارک امیدوارم سن جدیدت انقدر محشر باشه که دیگه به اینکه داری پیر میشی فکر نکنی..TT

+TT به خدا بگی داری پیر میشی میزنمت تو باید ۱۸۷۸۷ ساله شی زن.

++ لاو یوTT

+++ برات تن ماهی میخرم.

 

  • Parsoon :]

green tea + cinnamon

نشسته بودی روی اون مبل مشکی و شیک و پشت سر هم سرفه میکردی درست مثل بار اخری شده بودی که اتفاق افتاد..خب اخرین بار کی بود؟ حدود یکی دو سال پیش..برای منی که عملا نود درصد خاطره ها یادم نمیمونه عجیبه که به یاد داشته باشمش اما چون اونی که مریض شده بود تو بودی اون یه هفته ی عذاب اور و نگران کننده هنوز که هنوزه هم دقیقه به دقیقه توی ذهنم مونده...در رو پشت سرم بستم و همنوا با صدای کوبیده شدن در پشت سرم سرفه هات هم اوج گرفتن..نمیدونم چرا دیر اومدم..نمیدونم اصلا چرا اومدم پس فقط چند دقیقه بهت خیره موندم و اره من با دیدن تو توی اون وضعیت بیشتر از هر وقت دیگه ای گیج شده بودم..با صدای گرفته ات بین سرفه هات بهم سلام کردی..لقبمو صدا زدی..اون لقب کلاسیک طولانی رو..مجبور نبودی تکرارش کنی..بودی؟ مجبور بودی دیوونه؟ مجبور نبودی اما چیزی بهت نگفتم..میدونستم دوست داری این طوری صدام کنی پس فقط ازت پرسیدم که سرما خوردی؟ که دوباره یادت رفته سویی شرت مشکی رنگتو با خودت ببری؟ که شال گردنت رو دوباره بخشیدی به اون بچه های گل فروش کنار خیابون ؟ که دوباره مهربون بازی دراوردی ؟ با هر جمله صدام بالا میرفت..بالا و بالاتر..نمیخواستم سرت داد بزنم..میدونی دست خودم نبود..من نگران بودم..من دختر کوچولوی دائم النگران تو بودم..اما بهت چیزی نگفتم..نگفتم که هنوزم هستم..چون تو فکر میکردی از دستم دادی..تو فکر میکردی من رفتم..من نگفتم که من رفتنی نیستم..که من بلد نیستم راهی رو برم که از تو مایل ها فاصله میگیره‌...و تو فقط در جواب غرغرام خندیدی..توقع خنده ات رو نداشتم..و یادم نبود که چقدر میتونه برام دوست داشتنی باشه چون خدای بزرگ اون خنده ی لعنتی تو بود..خنده ای که من یاد گرفته بودم باهاش از خواب بیدار شم و به خواب برم..یاد گرفته بودم به خاطرش صدای هدفنم رو کم و کمتر کنم..یاد گرفته بودم دوسش داشته باشم..یاد گرفته بودم باهاش زندگی کنم..و اره اون خنده ی لعنتی تو بود..خنده ی لعنتی تو که این بار خیلی فرق داشت..انگار که صدای خنده ات همون گیتاری بود که توی اون شب وقتی داشتم ناراحتیامو سرت داد میزدم کوکش نکرده بودی...صدای خنده هات ناکوک بود و غمگین..مثل پایان یه داستان عاشقانه در غم انگیز ترین حالت ممکن..مثل صدای هق هقای دزیره روی پل مثل چشمای دزدمونا از پایانی که در انتظارش بود..مثل اتلو و دستای گناهکارش که قصه شون رو اون طوری تموم کرد..مثل رومئو و ژولیت و به خاطر هم مردن شون و مثل تو و چشمات..اره تو و چشمات...چون چشمات..اون حفره های عمیق و عسلی درد داشتن..یه عالمه درد..یه غم بزرگ...به بزرگی اسمون بالای سرمون و حتی فراتر..یه چیزی بیشتر از اسمون..و من با نگرانی نشستم رو به روت و دستاتو بغل کردم..دستات سرد سرد سرد بودن..سرد تر از نگاه معشوقه ی قبلیم وقتی ترکم میکرد..سردتر از اون روز توی کوه...سردتر از اون برفایی که باهاشون ادم برفی درست کردیم..و سردتر از بستنی..بستنی مورد علاقت که مزه ی زهر مار میداد و نمیدونم چرا دوسش داشتی اما اگه خوشحالت میکرد پس منم خوشحال میکرد دیگه نه ؟ چون مگه تو نشده بودی دلیل تموم شادیای من...مگه تو برای من پلی لیست روزای بارونیم نبودی..مگه تو برام قهوه نبودی وقتی اعتیاد به کافئینم عود میکرد..مگه تو بغل نبودی وقتی روحم قطره قطره از چشمام بیرون میریخت..تو مگه تو نبودی برای من ؟ یعنی باید بهت یاداوری میکردم‌؟ باید میگفتم چتر ببری و لباس گرم بپوشی.. باید میگفتم منتظرتم...باید میگفتم لطفا..لطفا به خاطر خودت که نه چون هیچ وقت به خودت اهمیت نمیدی دست کم به خاطر من که گفتی برات مثل خونه ام..مثل شکوفه های ساکورام..مثل گیتارتم که گفتی باهاش زندگی میکنی..مثل چای سبزم که ارومت میکنه...که برات فرانسه ام بدونه اینکه واقعا ربطی بهش داشته باشم..که برات ماهم..ماهی که میپرستیش..چون تو گفتی من برات هیچ چیز و همه چیزم..پس باید میگفتم ؟ میگفتم که مراقب خودت باشی ؟ باید زودتر میومدم ؟ نباید لفتش میدادم نه؟ من فکر نمیکردم حالت خوب نباشه..فکر کرده بودم همه چیز یه شوخی بچگانه اس برای اینکه مجبورم کنی بیام به دیدنت..چون اگه میومدم همه چیز تموم میشد..تو از دلم درمیاوردی..تو معذرت میخواستی حتی اگه مقصر نبودی..چون تو مهربون بودی..نه فقط برای من..تو برای همه خوب بودی..برای گنجشکای پشت پنجره..برای گربه های توی خیابونا..برای بچه کوچولوهایی که گوشه و کنار گل میفروختن..برای ادمای تنهای دانشکده..برای من..برای ما..تو با همه مهربون بودی به جز خودت..و توئه مهربون نشسته بودی رو به روی من که دستای سردت رو بغل کنم..که دستای سردت با بغل دستام گرم بشن و سرفه میکردی.میپرسی اصلا برات نگران بودم؟ باید بگم نه‌‌..من فقط داشتم سکته میکردم..چون دوباره عود کرده بود و نباید عود میکرد..چون تو بهم گفتی حالت خوبه..گفتی خوبی پس چرا الان داری توی بغلم حل میشی؟ یادته؟ اولش گفتی آسم مثل هاناهاکیه گفتی ببین تروخدا همه ی مشکلات مون از این دوست داشتنه...اون روز من نگفتم که میدونم آسم چه بیماری ایه..نگفتم نگرانم..نگفتم میترسم از دستت بدم..ولی میترسیدم..من میترسم و میترسیدم یه روز نبینمت..و تو داشتی ذوب میشدی ، توی بغل خودم..توی بغل من..و شروع کردی به گریه کردن..بغلت بوی خدافظی میداد..بوی اخرین بار..بوی اون روز که گفتی میخوای بری..اما این بار انگار قرار نبود برگردی‌..این خدافظی انگار خیلی عمیق و طولانی بود..پس اشکای منم لباستو خیس کردن..گفتی اِاِ دختره ی دیوونه تو چرا داری گریه میکنی ؟ نمیدونی ناراحت میشم ؟ میدونستم ناراحت میشی اما این بارم نگفتم که میدونم..فقط بیشتر گریه کردم..صدای گریه هام خیلی بلند بود..گفتی میندازمت بیرونا اینجا بیمارستانه..اما لازم نبود یاداوری کنی که اونجا کجاست چون یادم بود..یادم بود که اونجا کجا بود..یادم بود که دارم از دستت میدم..یادم بود که دیر اومدم..یادم بود که دیگه نمیتونم دستمو ببرم لای موهات و بوی شامپوت رو توی ریه هام حبس کنم..یادم بود دیگه دستاتو نمیبینم که برام گیتار میزنه..یادم بود دارم میشم من..یادم بود که دیگه دارچین کوچولو صدام نمیکنی،حتی یادم بود که گیتارت رو با خودت نمیبری...یادم بود دیگه خونه ات رو بوی چای سبز پر نمیکنه..دیگه برام گل نمیفرستی..دیگه بغلم نمیکنی..یادم بود که دیگه ندارمت.‌.یادم بود که همیشه بدون اینکه واقعا بخوام ازارت دادم..یادم بود که هیچ وقت بهت نگفتم تنها دلیل تمام بلیطای سینمای اخر هفته دیدن خود تو بودن نه اهل سینما بودن من..یادم بود که بهت نگفتم چقدر همیشه دلم برات تنگ میشد..میدونی؟ یادم بود..همیشه یادم بود..الانم یادمه..یادمه که اون روز چیا گفتی..خنده هاتو یادمه..گریه هاتو‌ حتی..من یادمه تو رو هرچقدر که حافظه ام ماهی ترین باشه..هرچقدر هم که همه چیزو یادم بره..اما من تو رو یادمه..من تو رو یادمه چون من انگار خاطرات توام..انگار عکسای البومی ام که هیچ وقت نشونش ندادی...انگار اون اهنگی ام که هیچ وقت ننوشتیش..انگار اون ماگی ام که امتحانش نکردی‌...من انگار گذشته ی توام که ادامه میدم..پس من تو رو یادمه..من تو رو یادمه هرچقدر که بعد از تو خودمو یادم بره :)

+ راستش این متن ، جدید نیست حتی فکر میکردم گذاشتمش اما وقتی چک کردم فهمیدم که عه جدی جدی پستش نکرده بودم..

++ حالا بازم اگه فکر میکنید قبلا گذاشتمش بهم بگیدXD

+++ این متنه خیلی ناراحتم میکنه اما راستش دوسش دارم..

++++ یه جمله اش اشاره به یکی از اهنگای اسکیز داره احتمالا خودتون میدونید دیگه..

+++++ شبتون زیبا..^^

  • Parsoon :]
Designed By Erfan Powered by Bayan